خرافه در کانادا

black canada خرافه در کانادا

تا حالا خیلی در مورد کلاس زبانی که می روم یا بهتر است بگویم می رفتم برایتان گفته ام  و مثل این که تمامی هم ندارد. راستی راستی درست گفته اند که وقتی پشت میز مدرسه و درس می نشینی وارد دنیای دیگری می شوی و الان که تعطیلات تابستانی است دایم خاطراتش برایم تکرار می شود و تا سالهای آینده هم با من خواهند بود. همیشه گفته ام  در این کلاسها بیشتر از آن که برایم آموزش زبان مطرح باشد (که در این مورد بسیار بی استعدادم) آشنایی با دوستان جدید و فرهنگهای مختلف از چهار گوشه ی دنیا ست. حساب کنید در کلاس نشسته ام بغل دستی هایم فرانسوی و کلمبیایی و مصری هستند  آن طرفتر ژاپنی و کره ای و فلسطینی و چون میز هایمان به صورت مربع چیده شده رو به رویم مکزیکی و هندی یکی هم از ونزوئلا و آن یکی هم از رواندا (راستش هیچوقت نپرسیدم او از قبیله ی توتسی است یا هوتی. فیلم هتل رواندا را که دیده اید.)  ضلع دیگر همکلاسی هایم از گواتمالا و ویتنام و برزیل و نپال هستند و هر چند روز هم یکی می رود و نفر دیگری از کشوری جدید جای او را می گیرد و من هم که پر سابقه ترین شاگرد کلاس هستم چون نه کار و باری دارم و نه استعدادی و این بهترین سرگرمی من است برای گذراندن روزهایم. ضلع پایین مربع هم که معلم نشسته و چه با حوصله صحبت می کند و در بین صحبت هایش به نکات دستوری اشاره می نماید  و چه با حوصله تر به حرفهای ما بالهجه های عجیب و غریب گوش می دهد و به خاطر تجربه اش انگلیسی به همه ی لهجه ها را هم خوب می فهمد و سعی در تصحیح آنها را دارد. به هر حال مثل این که مطابق معمول این مقدمه از متنی که می خواهم بنویسم بیشتر شد.

در روز های آخر درست مثل دوران مدرسه (مثل این که همه جای دنیا این طور است) کلاس تق و لق شده و حضور همکلاسی ها هم  کم  و کلاس بیشتر به بازی و مسایل غیر رسمی تر اختصاص داشت. در یکی از همان روزها موضوع خرافه و عقیده مردم به خرافات مطرح شد و هر کدام از حاضران اعتقادان عامیانه مردم کشورشان صحبت کردند. فکر کردم در این نوشته اشاره ای بکنم به آنچه که مردم کشورهای مختلف اعتقاد دارند. اگر چه کلمه ی اعتقاد در اینجا غلط است و شاید بهتر است بگویم ” باور ” دارند.

دوست برزیلی گفت مردم کشورم بر این باورند که نباید خواسته یا نا خواسته گربه ای را بکشند چون فکر می کنند تا هفت سال در همه ی کارهایشان بد شانسی می آورند.  جوان ویتنامی گفت ما اگر عازم یک سفر کاری و تجاری شویم و در آغاز سفر چنانچه اولین برخوردمان با یک خانم باشد در کارمان بد شانسی می آوریم و بخصوص در معامله ی تجاری ضرر می کنیم و بسیاری از مردم  بر می گردند و برنامه ی سفر خود را تغییر می دهند. ( حالا قول و قرار های قبلی چه می شود من نمی دانم) همکلاسی هندی گفت ما چون مرده هایمان را با لباس نو می سوزانیم با لباس نو به رختخواب رفتن را خوش یمن نمی دانیم.  خانم های  مکزیکی هم در روز ازدواجشان از مروارید استفاده نمی کنند چون عقیده دارند زندگی زناشویی شان با اشک و گریه همراه خواهد شد. کره ای ها هم باور دارند که وقتی کسی فوت کرد روحش تا شش هفته در همان دور و اطراف است تا کسانی که قبل از مرگش با او خدا حافظی نکرده اند خداحافظی کنند و در این مدت هم نباید حرف بدی در مورد تازه در گذشته زد چون می شنود.

من هم از زدن به تخته هنگام تعریف کردن از کسی گفتم که خیلی رواج دارد اما کسی اعتقاد قلبی به آن ندارد و فقط عادت شده. در مورد کانادایی ها هم چند مورد را می گویم که اتفاقاً با باورهای خرافی ما نزدیکی زیادی دارند  از جمله این که اگر کسی تمام شمع های روی کیک تولدش را با یک فوت  خاموش کند به آرزویش خواهد رسید یا اگر گربه سیاهی به طرف کسی برود نشانه ی بد شانسی و اگر از او دور شود علامت خوش شانسی است. اگر گوش چپ کسی بخارد یک نفر در موردش بد گویی می کند و اگر گوش راستش بخارد دوستی از او تعریف می کند. خارش کف پا هم نشانه ی در پیش بودن سفر است. خیلی از کانادایی ها به دنیا آمدن نوزاد را در روز جمعه دوست ندارند.  نحسی عدد سیزده هم که جای خود دارد.  بعضی از آسانسور های ساختمان های بلند مرتبه طبقه سیزده ندارند.  هوا پیما ها هم که ردیف سیزده ندارند. حالا با توجه به عدد سیزده و روز جمعه اگر بچه ای از شانس بدش روز جمعه ای که سیزدهم ماه هم باشد متولد شود چی ی ی ی ی  می ی ی ی شه؟ واقعاً در دوره ی کامپیوتر و رفتن به کره ی مریخ  و این همه پیشرفت های علمی نمی دانم به این باور ها بخندم یا بر باورمندان بگریم.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دوست دارید به بحث ملحق شوید؟
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *